مدتی رو نبودم که دلایل خاص خودش رو داره از درس و امتحانات بگیر تا
چسبیدن به تمرین موسیقی و حبس خانگی از طرف بعضی نامهربانی ها و درگیر پایان نامه
بودن و نداشتن اعصاب درست حسابی بخاطر دردهایی مشترک .
درگیر پایان نامه ای هستم با موضوع بررسی طنز در داستان های صادق
هدایت .فکر می کنم کار خوبی از آب دربیاد و تن صادق رو زیاد توی گور نلرزونه.
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طنابِ دارِ تو را میبافند. فروغ
فرخزاد
وقتی داری کارنامه ی شاعرای ماندگار معاصر رو نگاه می کنی و وقتی می
بینی که از تعداد نه چندان زیاد شاعرای ماندگار یکیشون سهراب سپهریه یکیشون ملک
الشعرای بهار یکیشون مشفق کاشانی
و یکیشون فروغ فرخزاد که توی زندگی نامه اش نوشته از مادری کاشانی
الاصل تا الآن که مهدی فرجی رو داره خب
چرا نباید به خودت به شهرت که مهد پرورش بخش بزرگی از ادب و فرهنگ
مملکتیه که درحال حاضر با فقر شعر و ادب و فرهنگ مواجهه ننازی؟
درطول این مدتی که سعادت شاگردی دکتر شمیسا رو داشتم خیلی چیزها یاد
گرفتم مثلا اینکه نباید الکی به به به و چه چه این انجمنای ادبی دل خوش کرد یا غیراز
قربون صدقه رفتن معشوق و نوشتن از لک و لوچه ی او میشه از خیلی چیزای قشنگ تر مثلا
مرگ و زندگی و هستی و شب و هزار موتیف لطیف تر توی شعر استفاده کرد یا اینکه اصلا
شعر چی هست.یاد گرفتم که چطور باید بدون کمترین تردید، تمام اشعاری که تا الآن
نوشتم حتی اون شعری که به دردیوار اتاق خواب و یا پاتوق بعضیا چسبیده رو به زباله
دان تاریخ حواله کنم.
دکتر گفت:اگر مریض مرد به جرم نادانی و اگر شفا یافت به
گناه فضولی احمقانه اعدام می شوید.درهرحال چوبه ی دار منتظر شماست. اورسوس زیر لب زمزمه کرد: ازجزئیات امر بی خبر بودم بسیار
متشکرم که مرا مطلع ساختید همه کس به همه ی ریزه کاریهای زیبای قضائی وارد نیست. مردی که می خندد/ ویکتورهوگو
اونقدر بیکار نیستید که بتونم بیشتر از این بنویسم گناه شما چیه که من
چهارماه نبودم و به اندازه چهارقرن درددل دارم فقط اگه کامنتتون تایید نشده بدونید
توی نوبته حتما جوابتون رو خواهم داد .
شعرتازه ای رو بخونید:
صدای نحس سکوت است در تب این شهر که طفل خنده ی من مرد در خیابانش
بسوز در تب ققنوس مست آزادی
بسوز زاده شود نسل تو از این آتش
درید پرده ی شب را به حجم یک کابوس
هجوم تلخی یک خواب"منقرض"در من
به غیر آه چه می خواهم از تو ای حسرت
که ذوب می شود از آه ، کوهی از آهن
تو ای الهه ی شیطان ، شریک خلوت من
هوس چران بلند از نگاه مست تو شب !
بیار دام مرا دانه ای بپاش از عشق به هیچ دانه نخواهم گذاشت دیگر لب
غمی غریب تر از عشق در تنم جاری ست
شبی بلند تر از بغض در صدای من است
بلند شو ، بپر از شاخه های این قصه
کلاغ پیر که این درد انتهای من است.
نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت 2:59 توسط عباس گندمی |
زندگی خودزنی متهمی دربندست که قرارست سحرگاه قصاصش بکنند*عباس گندمی* از گفتن غم و غصه های تکراری که بگذریم می رسیم به جشنواره ی بیادماندنی کلیم کاشانی که 21و22مهرماه مثل سال های گذشته توی شهرم کاشان برگزار شد .امسال هم تونستیم دوستای خوب و بیادماندنی گذشته و آینده را زیارت کنیم،اما این جشنواره یه مهمان ویژه هم داشت که متاسفانه از قطار جا موند و حسرت دیدار سید مهدی موسوی به دلمون موند تا جایی که محمود صالحی یریز از سید مهدی برام می خوند و منم پابه پاش لب خونی می کردم.
جزئیات جشنواره رو می تونید از وبسایت بلبل زبونی به قلم دوست خوبم روح الله احمدی دنبال کنید. وبسایت بلبل زبونی زندگی عادت بدی ست عزیز،مرگ شاید نجاتمان بدهد*امیر نقیلو* این بارزیاد حرف نمی زنم تا زودتر شعر رو بخونید :
قِل می خورد توی سرم یک خواب وحشتناک له می شویم آنگونه که مشتی پفک باشیم بالا و پائین دست هاشان را به هم دادند تا صاحبان دردهایی مشترک باشیم
هرچند پائیز از درختان برگ می دزدد شست من از سوز زمستان هم خبردارد باید برید از مزرعه پای مترسک را شاید کلاغی خوش خبر قصد سفر دارد
پشت چراغ قرمزِیک قرن پوسیدیم شاید الاغی، سبز را جای علف خورده آغوش گرم این خیابان از جسد پرشد از بس که هی تیر هوائی بر هدف خورده
حمام بود و سوسک های مست و عریانش تاریخ مثل نطفه ای جاری شد از پشتم رنگ شلوغی می گرفت اطرافمان کم کم نوزاد بعدی را، خودم با دست خود کشتم
من کشتمش تا زودتر راحت شود از درد من کشتمش تا زودتر راحت شویم از او من کشتمش چون یک پدر بودم، دلم می سوخت تا جا نماند چند فرزند یتیم از او
مثل منی که مرده ام در کوره راهی که... مثل منی که زنده ام در مستراحی که... مثل منی که گم شدم زیر پتویی که... مثل منی که می کشم از درد آهی که...
مثل منی که مادرش را قرص ها خوردند مثل منی که هفت جدش را درآوردند مثل منی که سهمش از دنیا فقط درد است مثل منی که دخترش را بوق ها بردند
لعنت به من به زندگی ِبدتر از مرگم لعنت به پیمان زناشوئی، که محکم بود لعنت به سقطی که برایم مایه ی ننگ است لعنت به آن نوزاد که شکل رفیقم بود
مثل زباله پشت در افتاده ام از درد آژیر من را می برد از این خیابان ها آن زن توئی که زیر پل...نه، باورش سخت است آه ای خدا، این وقت شب، تو، در اتوبان ها؟!
می ترسم از این جاده ای که روبه پایان است از ارتباط وحشی تو با شبی تاریک امشب هوای درددل دارم بیا نزدیک نزدیک تر،نزدیک تر،نزدیک تر،نزدیک
نوشته شده در دوشنبه 1390/08/02ساعت 16:49 توسط عباس گندمی |
  به زل زدن به ستون های برج آزادی میدان آزادی با وسعتی در حدود ۱۵ هزار مترمربع بزرگ ترین میدان در میان
کشورهای خاورمیانه است. این برج که به نام برج شهیاد معروف است اما پس از
پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال۱۹۷۹ به دلیل اجتماعی که مردم در
استقبال از آیت الله خمینی در بازگشت از پاریس به تهران در این میدان
انجام داده بودند و سرانجام ۱۰ روزپس از آن به سرنگونی حکومت پیشین
انجامید، به میدان آزادی تغییر نام داد.
هرچند نام میدان شهیاد به آزادی تغییر کرده اما هنوز بسیاری از
ایرانیان به خصوص مهاجران ایرانی این میدان را به نام شهیاد می شناسند.

برج شهیاد در سال ۱۳۴۹خورشیدی توسط حسین امانت معمار ایرانی که حالا
شهروند و ساکن کانادا است، ساخته شد. در آن سال آقای امانت دانشجوی ۲۶
ساله ای بود که ماموریت یافت به مناسبت یادبود جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی
ایران، میدانی در پایتخت طراحی کند که نماد "ایران مدرن" و نشان "دروازه
تمدن بزرگ" در قرن بیستم باشد.
در سال ۱۳۴۵خورشیدی طرح یک نماد معرف ایران بین معماران ایرانی به
مسابقه گذاشته شد که در نهایت طرح آقای امانت، بیست و شش ساله از دانشگاه
تهران برنده و برای ساخت انتخاب شد. عملیات بنای برج آزادی در یازدهم آبان
۱۳۴۸ خورشیدی آغاز و پس از بیست و هشت ماه کار، در ۲۴ دیماه ۱۳۵۰ با نام
برج شهیاد به بهره برداری رسید.
در روز افتتاح برج این میدان، محمدرضا شاه به همراه همسرش در میدان
شهیاد حضور یافتند و برای نخستین بار با افتخار منشور کورش کبیر که نخستین
نوشتارحقوق بشری جهان است در این مکان پرده برداری شد. این اثر تاریخی
حدود ۲۵۵۰ سال پیش به فرمان کوروش کبیر کتیبه شده و هم اکنون در موزه
بریتانیا در لندن نگهداری می شود.
حالا هم بلدند بسازند فقط نمی دونند چی رو کجا. مثلا خیلی خوب بلدند از وسط دریاچه ی ارومیه جاده رد کنند تا همه به نمک رایگان دسترسی داشته باشند.
نبودم به دو دلیل: امتحانات ، مسافرت هستم به یک دلیل: باید باشم بلبل زبونی روح الله احمدی را بخوانید در اینجا واینکه مثلا سفرنامه نوشته ،خوب هم نوشته! مجتبی رافعی و پست جدیدش را بخوانید در اینجا داغ که داری امشب ای آسمان خاموش! داغ کدام خورشید ای مادر سیه پوش این سرخی شفق نیست خون شقیقه ی کیست که می چکد به رویت از گوش تابناگوش طشت زری ست خورشید گلگون لبالب از خون تیغ که باز کرده ست خون از رگ سیاووش؟... حسین منزوی
با استقبال از شاعر تمام شده دردها و تجربه های یک عباس گندمی را خلاصه می شوم در: پناه می برم از درد های دوروبرمبه بغض و آه و سکوت و به چشم های ترم قفس قفس پر من را شکسته اند اینجا نمی توانم از این شهر لعنتی بپرم خلاصه ی همه ی دردهای من این است که جرم هرکه بفهمد همیشه سنگین است پناه می برم از لحظه لحظه ناخوشی ام به بسته بسته مسکن به قرص خودکشی ام به لرزش ضربانی که ریخت توی تنم به حرف های نگفته که مرده در دهنم به غلت خوردن ِ در غصه های تکراری به اشک ریختن ِتوی چاردیواری به اینکه نیستی و من هنوز بیدارم هزار دفعه نوشتم که دوستت دارم به نامه های نخوانده که روی تخت تو است دلیل گریه ی یک مرد و قلب سخت تو است به ترک کردن این خانه بی خداحافظ به فحش دادن ِبر فال حضرت حافظ به تیغ و نرمی رگ های دست در حمام به پرسه در وسط شعرهای نیمه تمام به نذرکردن یک شمع روی میز غذا به خلسه رفتن و پوشیدن ِلباس عزا به اینکه بین من و تو حصارها بستند به پشت دین و سیاست شعارها بستند و هرچه حادثه رخ داد اتفاقی بود و هرکه مرده شد ام الفساد و یاغی بود نگاه می کنم از پشت شیشه ی دودی به روزهای قشنگی که سهم من بودی شروع می کنم از کوچه ها گناهم را ادامه می دهم از انقلاب راهم را ادامه می دهمش بلکه به خودم برسم به آنکه توی خیالم نمی شدم برسم قدم زدم برسم تا به لحظه ای شادی به زل زدن به ستون های برج آزادی کسی نیامد و فریادمان به او نرسید قطار رفت و تمدن به گفتگو نرسید شکنجه، راه حکومت به قشر بدبخت است تمام حرف من این است زندگی سخت است
نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 15:39 توسط عباس گندمی |
|